
کتاب
رازهاى سرزمين من
نوشتهی رضا براهنی
هنوز در قفسهی کسی نیست
گزیده ای از رمان رازهای سرزمین من و چنين حالتى روى نمىدهد مگر در اوايل خواب هنگام جدايى از بيدارى و از دست دادن اختيار در سخن گفتن و در اين حالت بدانسان سخن مىگويند كه گويى جبلت ايشان بر سخنورى آفريده شده است و هدف آنان شنوانيدن و فهمانيدن آن سخنان است. و همچنين كشتهشدگان نيز هنگام جدا شدن سرِ آنان از بدن يا كسانى كه شقه مىشوند همين گونه سخنان بر زبان مىآورند. در آغاز کتاب رازهای سرزمین من می خوانیم و نوعى از ادراكات غيبى آن است كه براى بعضى از مردمان در حالت ميان خواب و بيدارى روى مىدهد و در اين حالت سخنانى بر زبان مىآورند و اين سخنان ممكن است مسائل نهانى و غيبى امرى را كه در جستجوى آگاهى از آن هستند آشكار سازد و چنين حالتى روى نمىدهد مگر در اوايل خواب هنگام جدايى از بيدارى و از دست دادن اختيار در سخن گفتن و در اين حالت بدانسان سخن مىگويند كه گويى جبلت ايشان بر سخنورى آفريده شده است و هدف آنان شنوانيدن و فهمانيدن آن سخنان است. و همچنين كشتهشدگان نيز هنگام جدا شدن سرِ آنان از بدن يا كسانى كه شقه مىشوند همين گونه سخنان بر زبان مىآورند. و از اخبارى كه دربارهى بعضى از ستمكاران جبار به ما رسيده اين است كه ايشان از ميان زندانيان خود كسانى را كشتهاند تا هنگام كشته شدن از سخنان ايشان به فرجام كار خويش پى ببرند و آن سرهاى بريده، ايشان را به حد سرشارى آگاه ساختهاند و مسلمه صاحب كتاب الغايه نظير اين قضيه را بدان سان در كتاب خود آورده است كه: هر گاه انسانى را در خُمى پُر از روغن كنجد قرار دهند و مدت چهل روز در آن بماند و تنها از انجير و گردو تغذيه كند تا آنكه گوشت تن او از لاغرى بكاهد و بجز رگ و پوست و جمجمهى وى چيزى از تنش بهجاى نماند آنگاه كه او را از اين روغن بيرون آورند و بدن او در برابر هوا خشك شود هرچه از وى دربارهى فرجام كارهاى خصوصى و عمومى بپرسند پاسخ مىدهد. و اين عمل از كارهاى زشت و منكر جادوگران است ولى شگفتىهاى جهان بشرى از آن فهميده مىشود. مقدمهى ابن خلدون ، تأليف عبدالرحمن خلدون ترجمهى محمد پروين گنابادى بنگاه ترجمه و نشر كتاب جلد اول، فصل «غيبگويى»، صفحات 200 ـ 199 گرگ درّنده گرچه كشتنى است بهتر از مردم ستمكار است ديوان اشعار ناصرخسرو، با تصحيح آقاى حاجى سيد نصرالله تقوى، صفحه 69 فكر مىكنم در من همين قدر توانايى هست كه بر همه چيز، همهى رنجها، غلبه كنم، تا جايى كه حتى بگويم، و با هر نفسم بگويم: من هستم! در گيرودار هزاران عذاب ـ من هستم! از شكنجه به خود مىپيچم ـ ولى هستم! در زندان نشستهام ولى زندهام؛ خورشيد را مىبينم، و اگر نتوانم خورشيد را ببينم، مىدانم خورشيد هست . و دانستن اين نكته كه خورشيد هست ـ همانا كل زندگى است. ديميترى كارامازوف در: برادران كارامازوف اثر فئودور داستايوسكى كينهى ازلى دشت وسيع سراسر از برفى يكدست پوشيده بود. هر دو مرد احساس كردند كه بايد شب را در جاده بمانند. هوا صاف بود، غروب نزديك، و دست چپ، قلهى درخشان سبلان، كتيبهاى بود برفى كه بر پيشانى آسمان نقش بسته بود. روبرو، در شمال جاده، هوا تاريك بود. هواى تاريك فرسخها از كاميون فاصله داشت، ولى كاميون سرسختى نشان مىداد و به سوى اين هواى تاريك شمالى حركت مىكرد. تاريكى نشانهى آن بود كه قدرى دورتر، ديگر از جاده، از افق، از آسمان، و حتى از پيشانى عظيم سبلان خبرى نخواهد بود. به زودى زمين، مثل مشت گره كردهاى كه در جيبى نگه داشته شده باشد، در پشت مه غليظ شب پنهان مىشد. تابستانهاى دشت خستهكننده بود. چيزى جز كومهها و كلبههاى روستايى ديده نمىشد. گاهى پنج يا شش درخت كج و معوج باريك و گرد و خاك پوشيده در دوردست به چشم مىخوردند كه انگار براى چيدن توطئهاى بههم نزديك شده بودند. روى جاده، اگر جلوتر ماشينى حركت مىكرد، گرد و خاك، زمين و آسمان را به هم مىدوخت. براى ديدن طبيعتى سرشار از بلوغ و نبوغ زمين، بايد آدم دستكم سى يا چهل فرسخ به سوى شمال مىرفت. سنبلهاى جوان و بلند گندمها تا چشم كار مىكرد در زير آسمان صاف و ناب مغان، با حركت هر نسيم خرد و دمدمى، سر تكان مىدادند، و بعد، از دامنههاى اريب ارتفاعات سر برمىكشيدند، ولى پيش از آنكه به درختان تنومند جنگلهاى رنگين و گيج كننده برسند، با فروتنى عقب مىكشيدند. جنگل اول ذره ذره شروع مىشد، و تپههايش مثل سرهاى جرب گرفته بودند كه موهاشان جسته گريخته ريخته باشد، و بعد ناگهان بلندىهاى خيرهكننده و وحشتآور، با گيسوى پرپشت بيشهها، با هزاران چشم مرموز پرندهها و حيوانها و ميوهها و برگها شروع مىشدند كه آنقدر پوشيده از گياه و ريشه و درختهاى سر به آسمان كشيده بودند كه نه زمين آنها به چشم مىآمد، و نه حتى از خلال شاخهها و برگها، هواى درون آنها و آسمان حاكم بر آنها.