
کتاب
مجموعه اشعار عماد خراسانى
نوشتهی عماد خراسانى
هنوز در قفسهی کسی نیست
گزیده ای از دیوان عماد خراسانی هرچه مىخورم باده هرچه مىكنم مستى بينم اى غم جانكاه باز در دلم هستى در آغاز کتاب دیوان عماد خراسانی می خوانیم به قلم: شادروان مهدى اخوان ثالث از قصه و غصه عماد چند كلمه درآمد ساقى نو، باده در دست خمار هر خمارآلوده بشكست شكافيد او قمر زين شعر دلكش روان چون آب و سوزان همچو آتش حبيبم… پيك و پيغام تو رسيد، با اين مژده كه: «ورقى چند از ديوان عماد، بيشتر و مفصلتر از دفترهاى پيشين، طبع شده است و همين روزها به بازار خواهد آمد…» گرچه من پيش از ديگران و حتى تو، مقدمات اين خبر را داشتم ولى با آن آسانگيرى و بىقيدى عماد جان مىپنداشتم كه همين دو سه روز لااقل تا روز قيامت بايد منتظر بود، پس معلوم شد كه ناشران همتى كردهاند، بارى، وقتت خوش باد كه وقتم را به خوشى مزيّن كردى زيرا مىدانى كه عماد چگونه در نگهدارى و انتشار شعرهايش سهلانگار است و اين تنها ميراث عزيز حيات و رهآورد ارجمندش از سفرهاى شيدايى و شور و تأمل، در اوراق و دفترهاى بىشيرازهاى كه دارد، چگونه دستخوش پراكندگى و پريشانى است، و مىدانى كه بسيارى اينگونه آسانگيران ديروز و امروز به علت همين بىقيدى چه بر سر آثارشان آمده، خوشبختانه عماد جان هنوز جوان است و درحدى كه اگر موجبى و همتى باشد مىتوان هرسال دست كم تا هفت هشت سال ــ انتشار دفتر و ديوانى را از او چشم داشت. از قريب سىهزار بيت شعر خوش او اين كتابش به تخمين تازه نزديك دو هزار و ششصد هفتصد بيت را دربر دارد. اما نشر همين ديوان هم مغتنم است و تو حق داشتى كه گفتى مژده، گذشت زمان و آيين سپهر را چه ديدهاى؟ من و تو غافليم و ماه و خورشيد بر اين گردون گردان نيست غافل شايد انتشار اين «ورقى چند» او را به شوق آورد كه ازين پس همچنين اوراقى چند ديگر نيز به دوستداران شعر خويش نثار كند. يادم است كه گاهى با او در اين زمينه گفتگو مىكردم و با لحن ملامت در امر خونسردى معهود او به تقريبى كنايهآميز مىگفتم كه اهل كلام بايد آن سكوت مطلق محتوم را فراموش نكنند و البته نه رو با او ــ دور از جان عزيزش ــ بلكه در حديث ديگران اين بيت لطيف و بلند عرب را مىخواندم كه چه تعبير زيبايى از آن حال دارد : فيا هذا، ستر حل عنقريب الى قوم كلامهم السكوت و او مىگفت: «اگر كنايه به من دارى كه اين آرزوى من است، وعدى است نه وعيدى» پيداست كه با اين جواب مأيوس ديگر جاى سخن نمىماند. اما درباره مقدمه كتاب، آن روزهايى كه كار انتخاب شعرها به پايان رسيده بود، يادم است كه عماد خوشتر داشت ديوان بىمقدمه منتشر شود، حالا اين تغيير عقيده لابد از ناحيه ديگرى است. گويا برخى ناشران ما ــ و شايد به تبع ايشان بعضى خريداران كتب نيز ــ خوش ندارند كتابى را بىمقدمه ببينند. و البته قرار اين بود كه اگر بنا باشد چيزى در اين زمينه نوشته شود، من بنويسم، آن هم نه به عنوان معرفى زيرا كار من با اين عنوان در خصوص او، كه امروز از مشاهير غزلسرايان و سخنوران حى و حاضر است و اعرف و اجلى از آن كه حاجت به شناساندن داشته باشد، خلاف قاعده مشهور تعريف خواهد بود، بلكه به عنوان همسايه احوال و همشهرى، يا راوى و دوستى آشنا با قصه و غصه او، و كسى كه سير و سرگذشت وى را در شعر و زندگى ديده است. و هم قرار بود كه اين راوى براى روايت خود مجال گشادهاى داشته باشد نه اين كه كارش فقط در مرز چند صحيفه محدود شود. بارى به هرحال، چون ديدم چندتايى كتب ناقص شبه تذكره كه در زمان ما تأليف شده از شعر و سرگذشت عماد نقلهايى كردهاند اما نقلشان ــ در اين مورد نيز مثل همه مواردبه علل معلوم فاقد ابتدايىترين مواد و مطالب لازم است، از اينرو برآن شدم از داستان و دستان عماد چند كلمه همراه اين دفتر كنم تا لااقل يكى دو خبر دست اول و درست از آغاز كار و زندگى او تا امروز و يكى دو سطر بىشيله پيله در خصوص احوال و آثارش در دسترس و مأخذ كار و استخبار آيندگان باشد و چه خوشتر از اين كه مخاطب تو باشى. اگر ضبط دفتر «شناسنامه» را بنيادشمار بشمريم، عماد از مواليد و مردم قرن گذشته است زيرا مىدانى كه در آن دفتر تولد او به سال 1299 شمسى ثبت شده، امّا حقيقت اين است كه درست در غره همين قرنى كه اكنون در اواخر بهار چهل و يكمش هستيم، يعنى به سال 1300 شمسى عماد در طوس (مشهد) خراسان به دنيا آمده است و تا امروز چهل سال شمسى را پشت سر گذاشته. در غزلى به چهل سالگى خود اشاره دارد : زنگ چلساله آيينهما گرچهبسى است آتشى همدم ما كن كه به يك دم ببرد قرينه ديگر، مطلع مثنوى «نظام» اوست كه مىگويد : سيصد و بيست كه مشمول شدم از قضا مفلس و بىپول شدم… و مىدانى كه معمولا سال «مشمول» شدن ابناء اين آبادى بيست سالگى است. نام و نشان تمام او «عمادّالدين حسن برقعى» يا «مبرقعى» است. مادرش به هنگام خوابى، مىبيند چنان كه گويى ام