کتاب
قانونی علیه قتل
نوشتهی لوییس پنی ترجمهی سودابه تصاعدیان
هنوز در قفسهی کسی نیست
مادام دوبوآ گفت: «اتفاقی که دیشب اینجا افتاد، مجاز نیست.» این حرف آنقدر عجیب بود که حتی بووآر شکمو را از خوردن لقمهی دیگری از ساندویچ گوشت گاو کبابیاش بازداشت. پرسید: «شما قانونی علیه قتل دارین؟» «بله، دارم. وقتی من و شوهرم بلشاس رو خریدیم، با جنگل یه عهدی بستیم. …. که هر موجودی که پا بذاره توی این ملک، در امان باشه.» اوج تابستان است و آرماند و رنماری گاماش سالگرد ازدواجشان را در منوار بلشاس، مسافرخانهی مجلل و دورافتادهای در نزدیکی دهکدهی تریپاینز، جشن میگیرند. ولی آنها تنها نیستند. خانوادهی فینی- ثروتمند، بافرهنگ و محترم- هم برای مراسم خودشان آمدهاند. شاید منوار بلشاس زیبا در محاصرهی طبیعت باشد، ولی چیزی غیرطبیعی دارد ظاهر میشود. با افزایش گرما و کاهش رطوبت، مهمانان غافلگیرکنندهای در گردهمایی خانوادگی پیدا میشوند و یک طوفان وحشتناک تابستانی، جسدی را پشت سر باقی میگذارد. این وظیفه سربازرس گاماش است که رازهای مدفون شده و نفرتهای پنهان شده در پشت لبخندهای مودبانه را آشکار کند. تعقیب و گریز، او را به تریپاینز، به گوشههای تاریک زندگی خودش و در نهایت به اوجی هولناک میبرد.