
کتاب
خندهی شغال
خندهی شغال
نوشتهی وحید پاک طینت
هنوز در قفسهی کسی نیست
...« هر کس تو خونه مریض داشت در را باز نمیکرد. مجبور شدیم از دیوار خانهها برویم بالا و خودمان درهای بسته را باز کنیم. روزهای آخرِ گرما بود. گفته بودیم کسی نباید برود شهر خرابه خانهکنی. سرجمع از دیوارِ سهتا خانه رفتیم بالا. دیوار اول دیوار خانهی لیلاسیا بود و میرزآقا. نشسته بودند سرِ سفره. به چکش آهنیمان نگاه کردند و گفتند صدای در کوبیدن را نشنیدهاند. پسرهای لیلاسیا گوشهی اتاق چُمبک زده بودند و چشمهای گشادشان به ما بود. همه میگفتند پسرهای لیلاسیا کر هستند.»...