کتاب
ردپای حلزون
نوشتهی مه کامه رحیم زاده
هنوز در قفسهی کسی نیست
...«با نوک انگشت، خیس اشک را از روی گونههایم پاک میکند و تحکمآمیز میگوید: بمان، بمان. من به خاک فکر میکنم. ناگهان از سرمای سردابه مانند کلیسا میلرزم. دستهای مشت کردهام را توی جیب پالتو فرو میبرد. سرم را پایین میاندازم و در حالیکه به انعکاس صدای قدمهایم گوش میدهم، از کلیسا خارج میشوم.»...