کتاب
امروز نوبت من نیست
نوشتهی شهلا معصومنژاد
هنوز در قفسهی کسی نیست
...سلمانی، همینطور که داشت موهایم را فر میکرد، برای خواهرم تعریف میکرد که انگشتر جواهر زیبایی را توی انگشت یکی از مشتریانش دیده است و از او سؤال کرده که انگشتر را از کجا خریده و زن جوان گفته که انگشتر هدیهی شوهرش است و اسم داوود را گفته. اول خشکم زد. بعد فکر کردم شاید یک جواهرفروش دیگر است که با داوود هماسم درآمده. بعد کنجکاو شدم و بعد از دو سه روز از داوود پرسیدم. اول طفره رفت و گفت این حرفهای چرندپرند را از کجا درآوردهام، اما من آنقدر گیر دادم تا بالاخره یک روز اعتراف کرد...