گشتِ کتاب‌ها
کتاب

عرض حال

نوشته‌ی جعفر مدرس صادقی

نشرِ نشر مرکز۱۳۷۶۱۹۲ صفحهکاغذی
هنوز در قفسه‌ی کسی نیست
به قفسه‌ام
رستم بچه‌ای بود مثل همه‌ی بچه‌های دیگر. توی محوطه‌ی باشگاه، برای خودش گشت می‌زد و بازی‌ها را تماشا می‌کرد. فقط تماشا می‌کرد. دوست نداشت خودش بازی کند. یک‌بار در سالن باشگاه نمایشی تماشا کرد که خیلی به دلش چسبید. بازی بازیگرها و آن‌چه روی صحنه‌ی نمایش می‌گذشت خیلی بیشتر به دلش می‌چسبید تا بازی‌های دیگر و آن‌چه روی زمین‌های بازی می‌‌گذشت. پشت صحنه هم رفت و بازیگرهای نمایش را از نزدیک دید و با آن‌ها حرف زد. تصمیم گرفت برود توی کار نمایش. دلش می‌خواست توی نمایش‌هایی بازی کند که مردم برای تماشا کردنشان سر و دست بشکنند. دلش می‌خواست کاری بکند که بعد از مردنش، همه یادشان باشد. دلش میخواست وقتی مرد، همه یادشان باشد که زمانی رستمی بوده و داستان‌های او را برای همدیگر تعریف کنند_ اما نه. کور خوانده بود. این سوداهای خام را باید از کله‌اش بیرون می‌کرد. باید مثل همه‌ی بچه‌های خوب و سر به راه دیگر، می‌رفت مدرسه و درس می‌خواند و آن‌قدر مشق می‌نوشت و جریمه می‌نوشت تا آدم می‌شد و می‌افتاد توی سیاهی‌لشکر آدم‌ها.